دلبسته

از تصور آنکه دلت برایم تنگ شده باشد
دلم ضعف می رود
چه آرزوی بالاتر از آنکه
تو به من
دلبسته شده باشی؟!

از تصور آنکه دلت برایم تنگ شده باشد
دلم ضعف می رود
چه آرزوی بالاتر از آنکه
تو به من
دلبسته شده باشی؟!

از جایی که من هستم
از نقطه ای که من ایستاده ام
جهان پر از خاطرات بیهوده ایست
که حول محور نبودنت
می چرخد
من از این چرخش بیهوده زمین
نه
از بودنم در اینجا
از ایستادنم بی تو
روی نقطه ای که هستم
دارم می میرم...

در تلاطم آغوش ات احمقانه ست ؛
شناگر ماهری بودن !
در تو تنها غرق باید شد

تنها بهانه زندگی!
همیشه از به بند کشیده شدن بیزار بودم از اینکه گرفتار باشم اما از وقتی عاشقت شدم دربند حسی شده ام که دوستش دارم حسی زیبا و یک اسارت دلنشین.
عاشق که شدی تمام وجودت پر میشود از حس ناب دوست داشتن و همه چیز برایت زیبا میشود.
بارها فکر کردم یک مرد خوب باید چه ایده آلی داشته باشد دچار ضد و نقیض میشدم گاهی داشتن و نداشتن آن خصوصیات باهم فرقی نمیکرد اینک ایمان دارم که یک مرد خوب باید آرام کردنت را بلد باشد برای لحظه هایی که بی قراری درست همان لحظه هایی که دوست نداری با هیچ کس حرف بزنی با یک کلمه قفل زبانت باز شود و بیرون بریزی هر چیزی که ازارت میدهد.
از اینکه کسی خودش را مالکم بداند بدم میامد اما از وقتی که درگیر تو شده ام قشنگ ترین حس زمانی است که از من میپرسی تو مال کی هستی؟ و من با شوق و بدون معطلی میگویم فقط مال تو.
راستش را بخواهی حس تنهایی همیشه ازارم میداد اما اعتماد برایم کاری سخت تر بود. تا تو امدی اینک ایمان دارم اگر هزاران دست هم به سویم دراز شود پس خواهم زد من فقط تمنای دست های تو را دارم باور کن وفادار دست هایی خواهم بود که تا کنون لمسشان نکرده ام.
وقتی دو قلب برای یکدیگر بتپد
هیچ فاصله ای دور نیست
هیچ زمانی زیاد نیست
و هیچ عشق دیگری نمیتواند آن دو را از هم دور کند
محکم ترین برهان عشق اعتماد است...

بالاتر از نگاه منی! آه! ماه من!
دستم نمی رسد به بلندای چیدنت
عاکفیان

عاشق توام
تا ابد و یک روز...

متعهد بودن
چیزی نیست که
به زور از کسی بخواهی
مطمئن باش
عشق و احساس واقعی
با خودش تعهد میاره

عشق
چیز مبهمی نیست
همین بارانی ست ؛
که از چشم من می بارد ؛
وقت دلتنگی برای تو

می خواهم بدهم دنیا را تنگ کننـد ؛
به اندازه آغوش تـو ؛
تا وقتـی به آغوشت میرسـم ؛
بدانم تمام دنیا در آغوش مـن اسـت

چه بی پروا
وسوسه بوسیدنت
و آغوش مردانه ات در
من رسوب کرده است
تو را بی پروا می خواهم
آغوشی را که شرعی بودنش را
فقط من و تو تایید می کنیم

به فدایت!
لحظه هایی که درگیر صحبت میشدیم به لبهایت چشم میدوختم حرکت لبهایت تکان خوردنهای خاصش مکث کردنهایت موقع حرف زدن لب گزیدنهایت موقع فکر کردن ووو تمام این حرکات را به مغزم سپرده ام برای لحظه های تنهایی چشمهایم را میبندم و تمام حرکاتت را به یاد میاورم.
و اما امان از امروز که چشمهای زیبایت مرا محو خود کرد. تمام مدت چشمهایت را نگاه میکردم گردش چشمهایت موقع حرف زدن تنگ شدن چشمهایت موقع فکر کردن و شفاف و زلال شدنشان موقع خندیدن.
به فدای چشمهای زیبایت... دلم میخواهد این چشمها برای همیشه مال من باشد.
به بودنت خو گرفته ام تو که نیستی من یک بغل احساس پریشان و آشفته دارم.
مهربانیهایت مرا اسیر خودش کرده است با تو که هستم به اوج احساس میرسم.
از با تو بودن خسته نمیشوم دوست دارم همه اش با تو باشم و هی حرف بزنیم و حرف بزنیم
انقدر به تو اعتماد دارم که نگو. به افکارت به شخصیتت.
چقدر با هم سازگاریم. شده ای نقاش تمامی لحظاتم فکر نمیکنم جز تو کسی بتواند این گونه به دیواره ی دلم رنگ بپاشد.
در این دنیای هفت میلیاردی تنها قلبم برای یک نفر به طپش میافتد و آن یک نفر مردی است که قلبی به وسعت آسمان دارد.

تو هم شده ای انقلاب زندگی من ،
حالا هر آنچه در زندگی من است
تاریخ دار شده،
قبل از «تو» ؛ بعد از «تو»

نگاهت را گره بزن
به هر لحظه ی زندگی من
حس امنیت می گیرم
وقتی تو درگیر منی

دلم برای تو تنگ شده است
اما نمی دانم چه کار کنم!
مثل پرنده ای لالم
که می خواهد آواز بخواند
و نمی تواند...
رسول یونان

من داوطلب آمده ام تا که بمیرم
اینجاست همان خط مقدم
''بغلم کن''

گلارکم!
امروز که دیدمت با اون حالت تب دار و سرماخورده بازم دلم گرفت از این همه فاصله
اما راست گفتن که یک روح در دو بدن انگار که دوقلوی همسان باشیم بعد از قطع کردن تماسمون احساس کردم که سرماخوردم باور میکنی اولش فک کردم تلقینه ولی حالا یه بدن تب دار و سرماخورده زیر پتو جمع شده حالم بده ولی احساسم خوبه انگار که پیشتم.
عاشقانه دوستت دارم خودت و مخصوصا مامان مهربونت رو

اصلا بعضی ها آمده اند
که معجزه زندگی آدم باشند!
می آیند که وسط بدبختی های روزمره ات،
برای لحظاتی هم که شده
پرت شوی وسط خوشبختی...
می آیند که حتی وقتی از دردهایت برایشان حرف می زنی،
از اینکه او را داری که اینطور دو جفت گوش شده
برای شنیدن حرف هایت،
کیف کنی و یکهو دردهایت فراموشت شوند.
اصلا بعضی ها انقدر با خودشان معجزه می آورند
که اگر یک روز نباشند،
همین نبودنشان می شود
بزرگ ترین درد زندگی.
دردی که هیچ معجزه ای نمی تواند کمرنگش کند...

سنگین ترین بار دنیاست
خیال کسی که نیست..
معصومه صابر

جـــایــی بـایـــد باشــــد
غــیــر از ایــــن کـــنــج تـــنــهـــایـــی !
تــــا آدم گــــاهی آنــــجـــا جــــان بــــدهــــــد !
مــثــــلا" آغـــــوش تـــــــو !
جـــــان مـــیـــدهد برای جـــــــان دادن

نگاهم کن
بی نگاه تو
جهان
حتی به یک نگاه هم نمی ارزد

ماه من!
نشانی قلبت را هرگز از یاد نبرده ام
فرسنگ ها هم که دور باشی
هوایت که به سرم بزند
می نشانمت کنار رویا هایم
دست های دلواپسم را
قفل می کنم به بودنت..
"تو"
همان جان منی
که گاهی می رسی به لبهایم...

دلــم آرامــش می خــواهد
در بـــی دلهـــره تـــرین آغـــوش دنیـــا

مهربان عاشق!
تمام دیشب را خوابم نبرد بی طاقت شده بودم انقدر این طرف و ان طرف کردم که کلافه شدم به سقف چشم دوخته بودم به تمام ساعات دراز کش روی یک تخته فلزی فکر کردم به اوج تنهایی خودم و خودت.
لحظه هایی هست که دلم برایت تنگ میشود و من اسم این لحظه ها را گذاشته ام همیشه...
دلتنگ که میشوم میایم پشت صفحه ی مانیتور نامه مینویسم بغض میکنم اشکهایم جاری میشوند و باز هم این دنیای مجازی است که رابط من و تو شده
نمیدانم انگار این فاصله شده یک معمای حل نشدنی
تو که امدنت آنقد ساده و صادقانه بود که انگار میان صخره های دلم گیاهی شروع به جوانه زدن کرد تویی که جنگیدن را بلدی زندگی را برایم تفسیر کن چگونه میتوان بدون تو زیست؟!
من از تکرار تنهایی در میان این کوچه های تنها و غریب زندگی میترسم...

تا زن نباشی حال لیلا را نمی فهمی
تنهایی تلخ زلیخا را نمی فهمی
هاجر نباشی چاه زمزم را نمی یابی
نازا نباشی درد سارا را نمی فهمی
شاید بدانی حال عیسا و صلیبش را
اما غم و اندوه عذرا را نمی فهمی
آدم شدن سهم بزرگی نیست وقتی که
در عطر و رنگ سیب ، حوا را نمی فهمی
بی وقفه می کوبی به طبل عاشقی اما
عاشق ترین مخلوق دنیا را نمی فهمی
سرخوش پارسا

ما هر دو یکی هستیم
و از تو راه رهایی نیست،
باید تو را در آغوش بگیرم
و به این فکر کنم
وقتی باران بر دریا می بارد
اول دریا خیس می شود یا باران...؟
علیرضا طالبی پور

پر لایک ترین توییت 3 دسامبر (روز جهانی معلولین) مربوط به ایزابلا کاردیناله دختر 26 ساله ی ایتالیایی ساکن شهر فلورانس بود.
ایزابلا یک معلول جسمی حرکتی ست. او در ژانویه ی 2006 بعد از یک تصادف شدید برای همیشه مجبور به استفاده از ویلچر شد.
توییت او اسکرین شاتی از کامنت یک پست در اینستاگرام بود. پستی که در آن از کاربران خواسته شده بود تا در کامنتها در مورد آسیب های روحی ناشی از معلولیت حرف بزنند.
اسکرین شات ایزابلا از شخصی بود که در کامنتها پیامی با این مضمون گذاشته بود:
«همشونو باید جمع کنن و بریزنشون تو دریا».
او زیر این اسکرین شات نوشت:
«کسی توی فلورانس مربی شنا میشناسه؟ من نمیخوام به همین سادگی تسلیم بشم».
توییت خانوم کاردیناله در کمتر از یک ساعت بیش از ده هزار بار بازنشر شد. صبح روز بعد ایزابلا کاردیناله مثل همیشه از خواب بیدار شد، برای رفتن به دانشگاه از خانه بیرون رفت، و از چیزی که روی دیوار خانه اش میدید شگفت زده شد. روی دیوار خانه با رنگ قرمز نوشته شده بود:
in quale mare ti abbandonano, che posso venire a salvarti, poi chiederti:vuoi sposarmi?
«تو رو تو کدوم دریا میندازنت که بیام نجاتت بدم و ازت بپرسم: با من ازدواج میکنی؟»

نمیدانم چرا بین این همه آدم پیله کردم به تو !
شاید فقط با تو پروانه میشوم . . . !

جان دل!
باز هم من و صفحه کلید و نامه ای دیگر و دلی سرشار از دلتنگی. کاش کنارت بودم و از حجم بزرگ تنهاییم برایت می گفتم. مرور خاطرات با تو بودن نتیجه اش این است که دلم قنج میرود برایت ضربان قلبم تندتر میزند و در نهایت قطره اشکی از سر اینکه کنارم نیستی به گوشه ی چشمم می نشیند.
کاش میدانستی کنار من بودن چقدر اسان است من به همین ثانیه های با تو بودن دلخوشم به حرفهای شیرینی که میزنی و به زیر و رو کردن روحم که مدام کار توست دلخوشم.
می خواهم بدانی چقدر دیوانه ی صدایت هستم. دیوانه ی مهربانیت.
و تو چه خوب مثل نوازنده ای ماهر تنبور دل مرا می نوازی استادانه و گوش نوازترین آهنگ زندگی من است این نوا.
دیشب باران بارید با رعد و برق های بلند
به یادت بودم دوست داشتم تو هم به یادم بودی خودت خوب میدانی من از این صداها میترسم گوشهایم را گرفته بودم اما دلم میخواست تو باشی مثل همیشه بگویی نگران نباش من هستم
اما افسوس که سهم من از این روزهای بارانی فقط دلتنگی و فاصله است.