دست به دست

ای جماعت
دلم تنگ است
دست به دست
سرم را به سینه اش
بچسبانید...

ای جماعت
دلم تنگ است
دست به دست
سرم را به سینه اش
بچسبانید...

به من بگو
دوستم داری
من تمام هستی ام را دامنی می کنم
تا تو سرت را در آن بنهی
تمام روحم را آغوشی میسازم
تا تو در آن از هراس بیاسایی
تمام نیرویی را که در دوست داشتن دارم
دستی می کنم تا چهره تو را نوازش کند
تمام بودن خود را زانویی می کنم تا بر آن به خواب روی
خود را
تمام خود را به تو می سپارم تا هر چه بخواهی از آن
بیاشامی
از آن برگیری
هر چه بخواهی از آن بسازی
هر گونه بخواهی باشم!!!
تو فقط بگو دوستم داری...

اخم نکن نازنینم
من هرچه اندازه می گیرم، بیشتر ذوق میکنم
که انگار آغوشت را ساختهاند برای من
در دقیقترین سایز تقدیر
برای یک قمار نفسگیر ، در لاس وگاس لبانت
شاید هم یک نیایش رومانتیک
از همان نوع همراه با شراب
که دلم بدجور هوای بهشت تنت را دارد
پس بیا و با تمام وجود
به صلیبم بکش بر اندامت
تا حقیقتی باشد برایت
رویای بازگشت مسیح
حسین احمدی

آرام جانم!
عزیز من راه و رسم دنیا عجیب شده، عشق، گم شده ی تمام انسانها شده گشتن، نیافتن.
میدانم دلگیری از همه چیز و از همه کس. از تقدیری که با قلمی به رنگ درد نوشت و از پایی توان رفتن را گرفت. حق میدهم دلت گرفته باشد از تنهایی عمیقت. من هم این زلزله خانه خراب کن تنهایی را خوب میشناسم زلزله ای که هیچ جای زندگی ما از آسیب و ترک خوردنش در امان نمانده.
آخ از ترک های نشسته بر دیوار دلمان.
هزاران ادم امدن رفتند به قول تو سالها مخاطبها فقط عوض شدند اما نمیدانم تو چه فرقی با هزاران ادم دیگر زندگی من داری که اینگونه من بی تابانه خواهان تو هستم. انگار بعد از هزاران آگهی گمشده ام را یافته ام.
به خدا نمی دانی به پیر به پیغمبر نمی دانی که هیچ چیز این زندگی لذت بخش نیست ولی من می دانم من حتم دارم بدون شک زندگی بدون تو برزخ است. روزهای خوشی ندارم اصل گور پدر روزهای خوش وقتی تو نباشی. میدانم روزهای بعد هم ممکن است روزهای خوبی نباشند روزهای مریضی علیلی درمانده گی ... اما التماس را در نگاهم ببین برای ماندنت. من بدون تو بودن را بلد نیستم.
میدانی دلم پر میکشد برای ذره ای از تو. اخر بعضیها را نمیشود دوست نداشت، نمیشود به آنها فکر نکرد، نمیشود ساده از کنارشان رد شد. تو یکی از همانهایی. تو بخواه که عاشقت نباشم، بخواه دوستت نداشته باشم، بخواه نخواهم تو را. اینها محال ممکن است من عاشقی را از تو یاد گرفته ام، من زن عاشقی شدم که تو بذر عشق را در دلش کاشتی نورش شدی آبش شدی حالا که جوانه زده پیچکی است که تنیدن به دور وجود تو را می خواهد دل کندنش محال است اصلا این پیچک به پناه حصار وجود تو رستن را آغاز کرد.
نازنین دلبر! از من محال مخواه که توانم نیست که عشق بدجور به مذاقم خوش آمده و مزمزه اش بدجور به دلم خواستنی است.
نخواه که عاشقت نباشم
راستی عاشقت هستم چه بخواهی چه نخواهی...
پ ن: ناز نکن دلبر جان تو اسمش را عشق نگذار هر چه دلت خواست صدایش کن...

گاهی می نشینم
و فکر می کنم اگر نبودی
اگر دوستت نمی داشتم
چه کاری می توانستم با این دنیا
داشته باشم
چه کاری می توانستم
انجام دهم که مفید باشد
که مفید باشم...
من جز دوست داشتن تو به هیچ کاری نمی آیم...

بستگی دارد
چه چیزی را با چه وزنی
درون یک رودخانه ی آرام بیندازی
تا امواج تشکیل شده
بزرگ باشد یا کوچک!!
نگفتی
برایت مهم هستم...
نگفتی به تو فکر می کنم
یا مثلا...
تند تند دلم برایت تنگ می شود
گفتی دوست دارم
و صدای دلخوشی هایم
تا به هفت کوچه آن طرف تر
رفت...

قرار ما هر کجای دنیا که باران شدیدتر بود. هر جا که هیچ کس نشانش اش را نمی دانست یا شاید هم یادش نمی آمد. هر کجا که نسیم به پایان می رسید و طوفان منتظر اجازه ی تو بود. قرار ما در تمام جزیره های ناشناخته ی دنیا، نرسیده به هیچ، زیر آلاچیق های ارزو جنب نخستین جای پایی که روی برف می ماند. نزدیک خدا آسمان هفتم اوج الهام و فراموشی هر کجا که مطمئن باشی دیگر بی دغدغه تو برای منی و من برای تو...

می گویم فاصله مهم نیست
اما دلم تنگ می شود
دلم تنگ می شود که نمی توانم
چفت بغلت بشوم...

چرا فلسفه ببافم؟
ساده بگویم:
از نبودنت حالم خوب نیست...!

مجنون جانم!
سلام دورترین نزدیکم چگونه ای؟ گفتم دور؟! شاید به رسم جاده ها از من دوری اما به رسم دل در جان و تنم جا داری.
چقدر دلم برایت تنگ شده حالا آمده ام آمده ام که دیوانه وار از عاشقانه هایم بگویم. نگاهم کن منم لیلی شیرین زلیخا ببین تمام زنان عاشق در من جمع شده اند آن گونه که نه صحرا نه بیستون نه هیچ چیز دیگر ی نمی تواند تو را از من جدا کند.
امن ترین جای دنیا برای تو قلب من است شک نکن بیا بنشین قول میدهم در اینجا آب در دلت تکان نخورد.
از تو که حرف میزنم از تو که می نویسم حس دوست داشتنت در من بیشتر میشود.
هر چه می نویسم تو بخوان که دلم برایت تنگ شده است.
می نویسم بی حوصله ام تو بخوان دلم برایت تنگ شده.
می نویسم خسته ام تو بخوان دلم برایت تنگ شده.
می نویسم دلم گریه میخواهد تو بخوان که دلم برایت تنگ شده.
من هر لحظه دلم برایت تنگ میشود.
راستش را بخواهی همین لحظه هم دلم برایت تنگ شده است.
من رسمی به جز دلتنگی یاد نگرفته ام.
همه جا هستی در نوشته هایم در خیالم تنها جایی که باید باشی و ندارمت آغوشم است و این دلتنگ ترین قصه ی دنیاست...

ریز گردهای عشق من
به تو
در همه جا پخش شده
بد نیست اگر
مبتلایم بشوی...

از آشوب جهان به آغوش تو پناه می آورم
ترس هایم را با دست هایت تاخت می زنم
و پشت دست هایت سنگر می گیرم
در جبهه ی تو با روزگار می جنگم
و تو را به هیچ دشمنی نمی بازم
سنگ هایی که در مشتت داری را بیاور
تا یک گوشه برای خودمان خانه بسازیم
و قبل از اینکه کسی سقفش را
روی سرمان خراب کند
یکدیگر را در خانه کوچکمان ببوسیم
من از آشوب جهان به تو پناه می آورم
که آغوشت جان پناه است
و نوازشت مرهم زخم هایم...
جنگ آنقدرها هم چیز بدی نیست
بگذار جنگ بشود تا یادمان بیاید
من و تو در جبهه مقابل هم نیستیم
از یک جبهه ایم
از یک خاک
بگذار این بار برای هم بجنگیم نه با هم...
پ ن: امروز دلخور شدی ازم. این منیه که تو ساختی. منی که می جنگه و تسلیم نمیشه. حرف میزنم جر و بحث میکنم چون کوتاه نیومدن رو تو یادم دادی. اما اخر سر حرف حرف دل حواست و خودت خوب میدونی که دل حوا به هوای تو هوایی است. در مقابل تو منطق به کارم نمیاد حرف میزنم دلیل میاورم اما اخر کار دل من حرفش اینه که عاشقتم و دنیام همونی میشه که تو میخوای. حرف روی حرف عشقم نمیزنم. هر چی بگی حقه. آخه این حوا زدن داره؟
کج خلقی نکن نازنین دلم طاقت نداره. ببین جلوی جمع میگم ببخشید شما درست میگی.
آشتی دیگه طاقت ندارم دلخوریتو ببینم دیگه سعی میکنم از این به بعد خودمو دوست داشته باشم و واسه سلامتی خودم هر کاری بکنم قول میدم بهت.
مرد اونی نیست که ازنعره اش دیوار بلرزه... مرد اونیه که از صدای نفس کشیدنش دلت بلرزه . خودت میدونی که نفسم به نفست بند. صدای نفس کشیدنتو عشقه مرد من.
دوستت دارم ...

آنگاه که تسلیم آغوشت می شوم
جغرافیایی خلق می شود
به نام آرامش...

اگر سردت هست
بگو تا یک آغوش
بیشتر دوستت داشته باشم!

اگر می خواهی احساس مرا بدانی
به سایه ات نگاه کن
نزدیک به تو ام
حال که هرگز نمی توانم لمس ات کنم!
جمال ثریا

آن قدر مرا به سینه ات بفشار
که ضربان قلبم
بر پوست تنت نقش ببندد
تا آیندگان
از سنگواره ی سینه ی تو بدانند که
زنی تو را
بی وقفه عاشق بوده است!
روشنک آرامش

مهربان جانان من!
باز هم میخواهم برایت بنویسم. میخواهم دستت را بگیرم و به خلوت دلم ببرم.
لطف میکنی کمی نزدیکتر بیایی هر چند از دور هم نزدیکی. روز را به امید تو چشم باز میکنم شب را در رویای آغوش تو چشم می بندم. راستش را بخواهی تو جای دوری نیستی تو در من زندگی میکنی.
تو آن سو تنها و من اینجا تنها. بیا حتی اگر شده در خیال هم قدم بزنیم تو در خیال من و من در خیال تو. دلم می گیرد چرا این عشق انقدر ممنوع است میترسم از بهشت که هیچ از دنیا هم بیرونمان کنند.
با تو بودن را دوست دارم چرا که تو را دوست دارم.
میخواهم قصه ما با یکی بود یکی نبود شروع شود، اما با یکی بود و دیگری تا ابد کنارش ماند به پایان برسد.
مدام برایم حرف بزن برایم بنویس. در نوشته هایت در آغوشم بگیر و از ماندن بگو. از دوستت دارم هایی بگو که از شنیدنش دلم بلرزد و گونه هایم سرخ شود.
همین که تو در قلبمی به کسی نیاز ندارم تو را دارم و یک کلام. انقدر پیش خودم گفتم میخواهمت که اخر سر شدی مال من. تو در من حک شده ای. همه کس من شده ای.
آخ که راحت بگویم بدون تعارف و تکه پاره کردن کلام بگویم
دیوانه وار دوستت دارم
اصلا دوستت دارم
دوستت دارم...

گاهی که نه
همیشه
به چیزی بیشتر از شنیدن
دوستت دارم محتاجم...!
به چیزی شبیه
آسوده چشم باز کن
هنوز هستم...

بیشتر که دوستت دارم
تنهاتر می شوم
تنهاتر که می شوم
بیشتر دوستت دارم
پرویز صادقی

پرویز صادقی


منتظرم
شبیه یک آهنگ قدیمی
در آرشیو رادیو
زنگ بزن
بگو که میخواهی
مرا بشنوی...
آزاده نوروزی

گاهی دلم هوس شیطنت می کند
از همان شیطنت هایی که
حرف تو پشت آن بند است
که می گویی:
مگه دستم بهت نرسه

هیچ دلیلی
جز نبودنت
یک شبه دریا را
کویر لوت نمی کند!
مریم نوابی نژاد

هر لحظه
بی تو بودن من
سال ها گذشت ...
من از تمام مردم دنیا
مسن ترم...!

بسم المعطّرٌ الحبیب
تصدقت گردم، دردت به جانم، من که مُردم وُ زنده شدم تا کاغذتان برسد، این فراقِ لاکردار هم مصیبتی شده. زن جماعت را کارِ خانه وُ طبخ وُ رُفت و روب وُ وردار و بگذار نکُشد، همین بیهمدمی و فراق میکُشد. مرقوم فرموده بودید به حبس گرفتار بودید، در دلمان انار پاره شد. پریدُخت تو را بمیرد که مَردش اسیر امنیهچیها بوده و او بیخبر، در اتاق شانهٔ نقره به زلف میکشیده.
حی لایموت سرشاهد است که حال و احوال دل ما هم کم از غرفهٔ حبس شما نبوده. اوضاع مملکت خوب نیست؛ کوچه به کوچه مشروطهچی چنان نارنجهایی چروک و از شاخه جدا بر اشجار و الوار در شهر آویزانند وُ جواب آزادیخواهی، داغ و درفش است وُ تبعید و چوب و فلک. دلمان این روزها به همین شیشهٔ عطری خوش است که از فرنگ مرسول داشتهایدُ شب به شب بر گیس میمالیم.
سَیّد محمود جان، مادیان یاغی و طغیانگری شدهام که نه شلاق و توپ و تشر آقاجانمان راممان میکند و نه قند و نوازش بیگم باجی. عرق همه را درآوردهام و رکاب نمیدهم، بماند که عرق خودم هم درآمده. میدانید سَیّدجان، زن جماعت بلوغاتی که شد، دلش باید به یکجا قُرص باشد، صاحاب داشته باشد، دلِ بیصاحاب، زود نخکش میشود، چروک میشود، بوی نا میگیرد، بید میزند. دلْ ابریشم است.
نه دست و دلم به دارچیننویسی روی حلوا و شُلهزرد میرود، نه شوق وسمه وُ سرخاب وُ سفیدآب داریم. دیروزِ روز بیگم باجی، ابروهایمان را گفت پاچهٔ بُز. حق هم دارد، وقتی که آنکه باید باشد و نیست، چه فرق دارد پاچهٔ بُز بالای چشممان باشد یا دُم موش و قیطانِ زر.
به قول آقاجانمان؛ دیده را فایده آن است که دلبر بیند. شما که نیستید وُ خمرهٔ سکنجبین قزوینی که باب میلتان بود بماند در زیرزمین مطبخ و زهرماری نشود کارخداست. چلّهها بر او گذشته، بر دل ما نیز. عمرم روی عمرتان آقا سَیّد، به جدّتان که قصد جسارت و غُر زدن ندارم ولی به واللّه بس است، به گمانم آنقدری که در فالکوتهٔ طب پاریس طبابت آموختهاید که به علاج بیماری فراق حاذق شده باشید، بس کنید، به تهران مراجعت فرمایید وُ به داد دل ما برسید، تیمارش کنید وُ بعد دوباره برگردید. دلخوشکُنکِ ما همین مراسلات بود که مدّتی تأخیر افتاد وُ شیشهٔ عطری که رو به اتمام است. زن را که که میگویند ناقصالعقل است، درست هم هست؛ عقل داشتیم که پیرهنتان را روی بالش نمیکشیدیم وُ گره از زلف وا کنیم وُ بر آن بخُسبیم. شما که مَردید، شما که عقلتان اَتّم وُ اَکمل است، شما که فرنگ دیدهاید وُ درس طبابت خواندهاید، مرسوله مرقوم دارید و بفرمایید این ضعیفهٔ ناقصالعقل چه کند.
تصدقت پریدُخت
بوسه به پیوست است.
پ ن: نمیدونم چرا با خوندن این نامه دلم خواست که اینجا بزارمش. شاید یه جورایی حال و هواش با حال و هوای دل من یکی بود.
دلتنگی از فراغ یار.
به قول نویسنده نامه این فراغ لاکردار هم مصیبتی شده راست میگوید که زن جماعت دلش باید به یکجا قُرص باشد، صاحاب داشته باشد، دلِ بیصاحاب، زود نخکش میشود، چروک میشود، بوی نا میگیرد، بید میزند. دلْ ابریشم است. چه خوب درک کرده وقتی که آنکه باید باشد و نیست، چه فرق دارد؟!
این چند روز نفس کشیدنم سخت تر شده. همیشه حالمو میپرسیدی بدون به سختی نفس میکشم یه کمش از مشکلمه بقیه ش نبودن توئه. امروز کتاب 11 دقیقه پائولوکوئیلو رو برای چندمین بار خوندم عشق باید جدای از اسارت باشه و من تو رو ازاد میخوام نه در بند خودم.
یاد حرفات افتادم همیشه بهم میگی خودتو دوست داشته باش و من امروز با خوندن کتاب فهمیدم كه عشق درون ديگران نيست، بلكه درون خود ماست ما اون احساس را بيدار ميكنيم، ولی براي اينكه بيدار بشه، به ديگران نياز داريم. من جسمی نیستم که روح دارد... روحی هستم که قسمتی از آن مرئی است و میتوان ان را جسم نامید و چه زیباست کسی که بتواند قادر به برداشتن بکارت او، نه از جسمش، بلکه از روحش باشد.
بابت تمام لحظه هایی که وقت گذاشتی و روح عریان منو به خودم نشون دادی ممنونم.
یاد یه جمله افتادم باز که تن عریان تو از آن کسی است که روح عریانش را دوست داری.
خیلی حرفا توی سرم رژه میره ولی خیلی بی حوصله م کم توان شدم انگار دیگه رمقی برام نمونده تو که نیستی بازم دنیام پر میشه از تنهایی. گفتی حال و هوامو وابسته دیگران نکنم ولی کاش بدونی تو دیگران نیستی تو تمام وجودمی...

گیرم تمام دنیا بگویند ما مال هم نیستیم
ما به درد هم نمی خوریم
گیرم برای زیر یک سقف رفتن عشق، آخرین معیار این جماعت باشد
گیرم دوست داشتن بدون سند حرام باشد، عجیب باشد، باور نکردنی باشد
گیرم تا آخر عمر تنها بمانم
گیرم دستانت در دستانم هرگز قفل نشود
من اما...
گیر این گیرها نیستم
من تا ابد گیر دوست داشتن توام


شعر هایم را
زیر رو نکنید
من غم نبودنش را
لابه لای آنها
پنهان کرده ام...