دلتنگی

هیچ وقت
از فاصله ها نمی ترسیدم
فکر میکردم
تا دلم برایت تنگ شد
خودم را سرگرم کاری می کنم
و حواسم از تـــو پرت می شود
کتابی بر می دارم و می خوانم
به تماشای تلویزیون می نشینم
و یک فنجان چای را تمام می کنم
خیلی که
تحمل خانه سخت باشد
می روم پیادہ روی ...
اما حالا ، "بـہ قرآن"
دلتنگی دارد خفه ام می کند

شک کن

تو را به جانِ عزیزت
به حالم خوب است های من شک کن..!
شک کن به این چیزی نیست ها

درست میشود ها
در آغوشم بگیر و بگذار
تا میتوانم
با خیالِ راحت
خوب نباشم...!!

سرنوشت عشق

نمی‌گنجد این قلب در تنم
این تن در اتاقم
این اتاق در خانه‌ام
این خانه در دنیا و
این دنیای من در جهان
ویران خواهم شد
دردم را درد می‌کشم در سکوت
سکوتی که در آسمان هم نمی‌گنجد
چگونه بازگویم این رنج را با دیگران
تنگ است این دل برای عشقم
این سر برای مغزم
که می‌خواهد ترک بردارد و
از هم بپاشد

دلم برای تو تنگ است
و این را نمی‌توانم بگویم
مثل باد که از پشت
پنجره‌ات می‌گذرد
و یا درخت‌ها که
خاموش‌اند
سرنوشت عشق
گاهی سکوت است

حجم نبودن

عشق و شعر و شعار را
بی خیال
فقط بگو
حجم نبودن
کسی را تا حالا
بغل کرده ای؟

محتاج

دوست دارم عاشقت باشم .
دستت را به من بده .
آرام باش .
می دانم با همه استواریت
از گفتن این جمله عاجزی .
شاید اولین و آخرین پاییزمان کمکت کند
تا برای نخستین بار بگویی:  دوستت دارم.
باور کن کار سختی نیست
من به این جمله سخت محتاجم.

لیلا ادامه دارد...

با این همه جدایی
دنیا ادامه دارد
تلخ است و
سخت و
مبهم
اما
ادامه دارد
مجنون
اگرچه
چندیست
دست از جنون کشیده ست
لطفاً
به او بگویید:
لیلا ادامه دارد....

وطن

برایم وطن باش

برایت شهید میشوم