عاشق شو

تمام قلبم را به تو می دهم

تمام دردت را به من بده

فقط

عاشق شو

از ته قلب

برای یک بار هم که شده

از ته قلب بگو:

دوستت دارم!

تفنگی که دقیق نشانه نرود

می تواند

عمری یک نفر را

عذاب دهد...

نامه شماره 26

تنها دلیل زندگی!

باز هم آمدم تا بنویسم. از خاطره های هر روزه ام. آدمیزاد است دیگر. آدمیزاد و خاطره ها و رویاهایش.

اصلا  زندگی همین خاطرات تلخ و و شیرین است.

گاه و بیگاه در حسرت زمانهای گذشته و اضطراب زمان نیامده.

حال زندگی ادمیزاد به عشق هم دچار شود وامصیبتا!

مگر میشود روزی بیاد و بگذرد و خاطرات عشق بارها و بارها از ذهن نگذرد.

راستش را بخواهی این چند وقت خوب فهمیده ام این روزها وقتی که عاشق میشوی یعنی ثانیه ها دقیقه ها و ساعتها و روزهایت را با کسی شریک شده ای.

عاشق که میشوی دیگر هیچ چیز دست خودت نیست. در خلوت و پنهان ذهنت هر لحظه خاطر معشوقت را مرور میکنی.

خنده هایش، کلمات و لحن حرف زدنش و هر آنچه از او داری را مرور میکنی و ناخودآگاه دست روی قلبت میگذاری.

عشق چیز عجیبی است. وقتی آمد همه چیزت را زیر و رو میکند.

اصلا افسار زندگیت را میگیرد و میکشاند به هر جا که دلش میخواهد.

گاهی انقدر خوشحال میشوی که انگار تمام دنیا را به تو داده اند و دیگر سهمی از دنیا نمیخواهی.

گاهی آنقدر کوچک و دردمند میشوی و در خود ناپیدا میشوی که حل میشوی میان عشق و درد گریبانت را میگیرد.

عشق که بیاید انقدر سمج است که از آن راه گریزی نیست.

عاشق شدن یعنی گرفتار شدن، یعنی دچار. گرفتار حرف هایش، گرفتار خنده هایش، گرفتار چیزهایی که حتی نداریشان مثل گرفتار دست هایی که عجیب دلتنگ لمسشان هستی.

نمیدانم این روزها همچون کلاف سردرگمی شده ام که انگار سرنخش پیش تو باشد. مدام دست و پا میزنم، کلافه میشوم، رها نمیشوم چون ریسمان عقل و احساسم به وجود تو گره خورده است.

میدانم گاهی عاشق شدن و عاشق کردن کار آسانی نیست. عاشق کردن و دوست داشتن کسی که بارها و بارها اعتماد و باورهایش را شکسته اند.

میدانم دست کسی را گرفتن و دعوت کردن به میدان عشق بازی آن هم کسی که بارها تنها شده راحت نیست.

باید صبر کرد صبر صبر صبر

اگر تصمیم گرفتم تا آخر عمر تو را داشته باشم باید یادم باشد که گاهی تلخ میشوی، روی سرم هوار میشوی، میدانم درد داری اما به خودم قول داده ام آهسته زخم هایت را نوازش کنم و ببوسم.

میدانم گاهی دلت می لرزد از تکرار و عقب نشینی میکنی اما من قول داده ام صبور باشم.

قول داده ام به جای غر زدن محکم در آغوشت بگیرم و قربان صدقه ات بروم.

می دانم از درون آشفته و پر از خشمی، اما ایمان دارم که درون سینه ات دلی مهربان و تپنده وجود دارد.

گاهی مینشینم با خودم فکر میکنم راستی من و تو چه کاره هم هستیم؟!

انقدر عاشقت شده ام که فکر میکنم شاید من و تو در زندگی قبلیمان باز هم عاشق هم بوده ایم.

انگار که روح هایمان در حال تناسخ است از جسمی به جسمی دیگر.

تو برای من همان آشنای آشنای آشنایی.

همان که خوب بلد است تار دلم را به سرانگشتان مهربانش خوب بنوازد.

میخواهمت چون با تار و پود وجود م عجین شده ای.

مرا از تو رهایی نیست.

دچارت شده ام...

زیباترین تصویر

چندین سال دیگر من بوسه میزنم به دست های چروک شده ات

به چین روی پیشانی و کنار چشمت

به سپیدی کنار شقیقه هایت

به این دست لرزان

من متعهدم به این تصویری که از تو ساخته ام

نمیدانی!

آخ تو نمیدانی عزیز جانم!

چندین سال دیگر

اینجا میان سینه ام

تو زیباترین

پیرمرد دنیایی ...

عادلانه

تو را نه عاشقانه

نه عاقلانه

و نه حتی عاجزانه

که تو را

عادلانه

در آغوش می کشم

عدل مگر نه آن است

که هر چیز

سر جای خودش باشد؟

خزان دست ها

اهل نصیحت نیستم

اما این را از من قبول کن

دستهایم را رها نکن...

فصل خزان دست هاست

تنها می شوی...

نظر لطف

پا به پا کردم و جان کندم و

گفتم آخر: دوستت دارم

و گفتی:

نظر لطف شماست ...

جنگ دل

هر بار که با دلم می جنگم

تو برنده می شوی،

جهان

جای خوبی 

برای عاشقانه زیستن نیست

این حرف را اما

با هیچ گلوله ای نمی شود 

در مغز این دل فرو کرد!

می میرد اما

باور نمی کند!

رویا شاه حسین زاده

پیله

 مرا ببخش !

اگر به تو پیله کرده ام

قدری طاقت بیاوری

پروانه ات میشوم  

عاشق شدن

عاشق شدن

دومین کار خوبی بود که

تو زندگیم کردم

اولیش پیدا کردن

تو بود ...

دل به دل

دلم

هوای تو را دارد

خدا کند درست باشد

که می گویند

دل به دل راه دارد...

نامه شماره 25

... م!

باز هم من و جوشش احساسات و صفحه ی مانیتور و دکمه های سرد و بی روح که قرار است از احساساتی که تاب و توان را از من گرفته حکایت کنم.

چه بگویم که این درد درونم التیام پیدا کند. چرا خاصیت عشق نرسیدن است. چرا هیچ عاشقی در دنیا به معشوقش نمی رسد من از تمام عاشقانه های دنیا فهمیدم نهایت عشق فنا شدن است.

من زاده ی کوه های بیستونم. وامدار ارثیه ی شیرینم، ناکامی فرهاد.

باور کن هیچ عاشقی دلش نخواستن و نرسیدن را نمی خواهد. عاشق سراپای وجودش طلب است. نگاهش به دهان و چشمهای معشوق است که او بگوید و این بشنود.

امان از بعضی کلمات ساده ادا میشوند اما عجیب توان را از پاها، کوشش را از دستها می گیرند. رمقی در پاهایم نمانده، دستهایم دیگر توان نوشتن ندارند. جوهر احساسم خشک شده! نه این یکی هیچوقت خشک و ته کشیده نمی شود من همیشه برای تو و وجودت سرشار از احساس باقی خواهم ماند. من همیشه برای دوست داشتن و خواستن تو احساس دارم.

راستی چه زود تاریخ انقضای کلمات تمام میشود چه زود جا عوض می کنیم چه زود از عشقم می شویم دوست خوبم.

عزیز دل! نمی خواهم بیازارمت نمی خواهم بشوم عاشق دل آزار.

از این به بعد احساساتم را میان قلبم می گذارم آخ که چه تلخ گفته است عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد.

ایمان دارم باورت بشود یا نه روزی می رسد که دلت برای هیچ کس به اندازه ی من تنگ نخواهد شد. برای نوشتنم، حرف زدنم، خندیدنم. من ایمان دارم هیچ کس تکرار من نخواهد شد برای تو...

من تو را از جان و دل دوست داشتم، دارم و خواهم داشت.

اینگونه که سرد شده ای باور کن هیچ چیز سر جایش نیست به جز خاطره ی خنده های مستانه ام از ابراز احساس تو که قند در دلم آب میکرد و مرور این خاطرات هر شب مثل آواری بر دلم خراب میشود.

بی انصاف!

نگاهم کن، نوشته هایم را بخوان ببین من و تو این قدر برای هم ایم که انگار روی دست هم مانده ایم. هیچ کس ما را برای خودش نمیخواهد.

عزیزدل! من و تو همان دو تایم که یکی هستیم. من و تو تنهایی را در پنهانی ترین زاویه ی دنیا حس کرده ایم. من و تو این قدر برای همیم که فقط حالمان با هم خوش می شود. من و تو وصله ی همیم.

این همه را نمیشود انکار کرد انگار خدا ما را برای هم خلق کرده. دلم میسوزد که عاشقانه های امروزمان را فدای فردای نیامده کرده ایم. هیچ کس از فردا خبر ندارد. بگذار عاشقت بمانم فاصله نینداز لالم نکن از گفتن احساسم. کمتر بگو از نشدن ها. نشد هم گور پدر دنیا که هیچش به کاممان نبود نگذار خودمان کاممان را تلخ کنیم.


نابینا

در دنیا

دو نابینا هست

یکی تو

که عاشق شدنم را نمی بینی!

یکی من

که به جز تو کسی را نمی بینم!


جوزف لنون

هوای تو

چقدر پر می کشد  دلم

به هوای تـــــو

انگار تمام پرنده های جهان

در قلبم آشیانه کرده اند!...

تبعید

سیبی که حوا را وسوسه کرد،

به گمانم چیزی بود،

شبیه همین سیب گلوی تو

که طعمش را نچشیده

دلم قنج می رود برای تبعید شدن به آغوشت

یک روز

یک روز ترا از عمق قصه های هزار و یک شب بیرون می کشم
و به آرامی پای فنجان قهوه ام می نشانم
به تو می آموزم که چگونه از بعیدترین روزن قلبم وارد شوی
و در بهترین نقطه ی آن ساکن !
آنگاه تو را پنهان می کنم
پشت کوهی از تشبیه های شاعرانه
پشت انبوهی از قصه های عاشقانه
پشت غزل و قصیده
پشت کنایه و ایهام
چنان که هیچ چشم پرسشگری تو را نبیند
و هیچ دست مشتاقی به تو نرسد
من تو را دوست خواهم داشت
آرام و ممتد . . .
ساکت و صبور . . .
چنان که پادشاه قصه های شهرزاد را ناتمام رها کند
و بهرام از هفت کوشک دل بکند
و شتابان به دیدار تو بیایند
من می توانم زیباترین ترکیب ها را کنار هم بچینم
و تو را در اوج غزلی زیبا بستایم
ببین !

من عاشقت بودن را خوب بلدم !
دوست داشتنت را به من بسپار …

گنجشک

مثل گنجشک کوچکی هستم
خسته از حوض‌های نقاشی،
می‌شود
آسمان من باشی؟

نیلوفر جهانگیر

دلتنگ

مرا ببخش

اگر در آغوشت باز

دلتنگت می‌شوم

شعرترین

شعرترین حرف یک مرد

همان دوستت دارم است!

در آن نیمه شبی

که تکیه بر بازویش خوابیده ای

و همزمان با مرتب کردن موهایت به زبان می آورد...