شانه مردانه

گر چه دور خانه ام صدها نگهبان داشتم
باز با غم رفت و آمد های پنهان داشتم
گرچه تنها حربه ام اشک است حالا ، یک زمان
در نگاهم جنگجوهای فراوان داشتم...
از همان روزی که آدم سیب را از من گرفت
پا به پایش در دل تاریخ جریان داشتم..
عشق با من بود.. لیلاوار یا سودابه وار
خوب و بد.. اما به احساس خود ایمان داشتم
داستانم هفت خوان رستم دستان نشد
من ولی اندازه ی سهم خودم خوان داشتم
باز هم دلخوش به این بودم که بادی می وزد
قدر موهایم اگر روز پریشان داشتم...
خوب شد ای شانه ی مردانه از راه آمدی
چند وقتی بود خیلی حس باران داشتم..


سیده تکتم حسینی

یعنی ...

دلیل نیامدنت از این دو حالت خارج نیست
یا نمی خواهی ام یا ...
یا ابوالفضل !
یعنی نمی خواهی ام ؟!

زن که باشی

زن که باشی ترس های کوچکی داری!
ازکوچه های بلند، از غروب های خلوت
از خیابان های بدون عابر میترسی
ازصدای موتورسیکلت ها و دوچرخه هایی
که بی هدف درکوچه پس کوچه ها میچرخند!
زن که باشی!
عاقبت یک جایی...یک وقتی...به قول شازده کوچولو!
دلت اهلی یک نفر میشود و دلت برای نوازش هایش تنگ می شود...
حتی برای نوازش نکردنش !
تو می مانی و دلتنگی ها
تو می مانی و قلبی که لحظه های دیدار تندتر می تپد
سراسیمه می شوی،بی دست و پا می شوی
دلتنگ می شوی، دلواپس می شوی، دلبسته می شوی
می فهمی که نمی شود.....
نمی شود زن بود و عاشق نبود
دست خودت نیست
زن که باشی
گاهی دوست داری تکیه بدهی...پناه ببری...
دست خودت نیست
زن که باشی
گاهی رهایش می کنی و پشت سرش آب میریزی
و قناعت می کنی به رویای حضورش
به این امید که او خوشبخت باشد
دست خودت نیست
زن که باشی
همه ی دیوانگی های عالم را بلدی...!!!!

یک روز

اگر یک روز از زندگی من باقی مانده باشد
از هر جای دنیا
چمدان کوچکم را می بندم
راه می افتم
ایستگاه به ایستگاه
مرز به مرز
پیدایت می کنم
کنارت می نشینم
و روی سینه ات
به خواب می روم...

نامه شماره 27

عزیز دورتر از دست و تنم!

مدتی هست که ننوشته ام. شاید دلیلش این بود که دوست داشتم هر وقت مینویسم تکه ای از احساس واقعیم در آن لحظه باشد. هر روزم با فکر به تو میگذرد اما روزهایی لحظه هایی بی امان فکر و یادت به جسم و روحم حمله میکند و من با تمام وجود تسلیم میشوم در برابر این هجوم و تن میدهم به

خیال آغوشت.

این روزها فکر میکنم من بدون تو چه کار دارم به کار این دنیا؟!  از نان شب واجب تر هم مگر هست؟ تو این نان را میان سفره ام گذاشتی؟ یادت هست؟ خوشحالم که ریزه خوار عاشقانه هایت شده ام.

این روزها که همه جا بوی قرنطینه میدهد بیشتر دلم میخواهد بی پروا بیرون بروم و این قلب لعنتی را جایی ببرم و حواسش را به تو کمی پرت کنم شاید قرار بگیرد.

عجیب این روزها صدای دکلمه کی مرام توی گوشم زنگ میزند که:

های ! عاشق نشو نمی دانی

که دل تنگ چیز خوبی نیست

این روزها همه اش فکر میکنم به این که تو با من چه کرده ای؟ بارها و بارها در این مدت گفته ام که از من زنی را ساختی که فکرش را هم نمیکردم.

دوستت دارم
نه تنها برای آنچه که هستی
بلکه برای آنچه که هستم، هنگامی که با توام
دوستت دارم
نه تنها برای آنچه که از خود ساخته ای
بلکه برای آنچه که از من می سازی
دوستت دارم
برای بخشی از وجودم که تو شکوفایش می کنی
دوستت دارم
چون دست بر دل فسرده ام می نهی،
زنگارهای بی ارزش و بی مقدار به سویی می زنی و نور می تابانی
بر گنجینه های پنهانی که تاکنون در ژرفا مانده بودند
دوستت دارم
چون یاریم می کنی که از تخته پاره های زندگی، نه یک کپر، که معبدی در خور بنا نهم
کمک می کنی که کار روزانه ام، نه یک سرشکستگی بلکه ترنم ترانه ای باشد
دوستت دارم
چون بیش از هر کیش و آیینی به رویش من یاری رسانده ای
فراتر از هر سرنوشتی
شادی را به من ارزانی داشتی
این همه را هدیه داده ای
بی هیچ تماسی، کلامی و یا اشارتی
به این کار توانا گشته ای
چون خود بوده ای
شاید دوست داشتن در نهایت به همین معنا باشد

پ.ن: دیشب همین رو بهم گفتی یادته؟! گفتی کاری نکردم من فقط یه کم گرد و غبار رو کنار زدم تا اون جواهر واقعی وجودت خودش رو نشون بده

پ.ن: پرنده خارزار رو که نگاه کردم اوج عاشق شدن یه زن رو متوجه شدم. میشه راحت تا ابد عاشق بود

بی تاب تو

دوست داشتن تو

شبیه آخرین چکّه ی آبی است

که مسافر مانده در بیابان را به آبادی می رساند

شبیه آخرین کبریت یک کوهنورد گم کرده راه

در لبه ی پرتگاه دور و سرد

شبیه جستن کوره راهی در جنگل

و دست انداختن به آخرین تکه تخته ای که موج ها می آورند

شبیه شعری است

در حاشیه ی کتابی کهنه

به دست خطی آشنا

ببین: عشق ته ته ته تاب من است

وقتی که بی تاب توام...

روایا آرتیمووا

جور دیگر

مرا جوری در آغوش بگیر

که انگار فردا می ‌میرم

و فردا چطور؟

جوری در آغوشم بگیر

که انگار از مرگ بازگشته ‌ام

نزار قبانی

مبتلاتر

عشق قلیانی‌ست
با طعم خوش نعنا دوسیب
میکشی آزاد باشی

مبتلاتر می شوی . . .

تجویز

گاهی نیاز داریم
دکتر به جای یک مشت قرص ،
یک آغوش گرم
برایمان تجویز کند …

سکوت کن

سكوت كن بانو

جريان عاشقى ات را

بفهمند

انگ هرزگى ميزنند…

دل من

عشق تو کرونا بود

و

دل من ایران بی دفاع

زنانه

زن نیستم

اگر زنانه پای عشقم نایستم

من از قبیله ی زلیخا آمده ام

انقدر عشقت را جار میزنم

تا خدا برایم کف بزند...