
عزیز دورتر از دست و تنم!
مدتی هست که ننوشته ام. شاید دلیلش این بود که دوست داشتم هر وقت مینویسم تکه ای از احساس واقعیم در آن لحظه باشد. هر روزم با فکر به تو میگذرد اما روزهایی لحظه هایی بی امان فکر و یادت به جسم و روحم حمله میکند و من با تمام وجود تسلیم میشوم در برابر این هجوم و تن میدهم به
خیال آغوشت.
این روزها فکر میکنم من بدون تو چه کار دارم به کار این دنیا؟! از نان شب واجب تر هم مگر هست؟ تو این نان را میان سفره ام گذاشتی؟ یادت هست؟ خوشحالم که ریزه خوار عاشقانه هایت شده ام.
این روزها که همه جا بوی قرنطینه میدهد بیشتر دلم میخواهد بی پروا بیرون بروم و این قلب لعنتی را جایی ببرم و حواسش را به تو کمی پرت کنم شاید قرار بگیرد.
عجیب این روزها صدای دکلمه کی مرام توی گوشم زنگ میزند که:
های ! عاشق نشو نمی دانی
که دل تنگ چیز خوبی نیست
این روزها همه اش فکر میکنم به این که تو با من چه کرده ای؟ بارها و بارها در این مدت گفته ام که از من زنی را ساختی که فکرش را هم نمیکردم.
دوستت دارم
نه تنها برای آنچه که هستی
بلکه برای آنچه که هستم، هنگامی که با توام
دوستت دارم
نه تنها برای آنچه که از خود ساخته ای
بلکه برای آنچه که از من می سازی
دوستت دارم
برای بخشی از وجودم که تو شکوفایش می کنی
دوستت دارم
چون دست بر دل فسرده ام می نهی،
زنگارهای بی ارزش و بی مقدار به سویی می زنی و نور می تابانی
بر گنجینه های پنهانی که تاکنون در ژرفا مانده بودند
دوستت دارم
چون یاریم می کنی که از تخته پاره های زندگی، نه یک کپر، که معبدی در خور بنا نهم
کمک می کنی که کار روزانه ام، نه یک سرشکستگی بلکه ترنم ترانه ای باشد
دوستت دارم
چون بیش از هر کیش و آیینی به رویش من یاری رسانده ای
فراتر از هر سرنوشتی
شادی را به من ارزانی داشتی
این همه را هدیه داده ای
بی هیچ تماسی، کلامی و یا اشارتی
به این کار توانا گشته ای
چون خود بوده ای
شاید دوست داشتن در نهایت به همین معنا باشد
پ.ن: دیشب همین رو بهم گفتی یادته؟! گفتی کاری نکردم من فقط یه کم گرد و غبار رو کنار زدم تا اون جواهر واقعی وجودت خودش رو نشون بده
پ.ن: پرنده خارزار رو که نگاه کردم اوج عاشق شدن یه زن رو متوجه شدم. میشه راحت تا ابد عاشق بود