هوس

بدجور هوست کردم!
عین زن بارداری که
ویارش کلافه اش کرده!
و تو دست نیافتنی هستی
عین هوس کردن
یک زردآلوی شیرین
حول و حوش 14 بهمن!

بدجور هوست کردم!
عین زن بارداری که
ویارش کلافه اش کرده!
و تو دست نیافتنی هستی
عین هوس کردن
یک زردآلوی شیرین
حول و حوش 14 بهمن!

امپراطور
مردی نیست
که در جنگهای بسیاری
تن به تن جنگیده است
امپراطور مردی است که
توانسته قلمرو
عاشقانه های زنی را
امن و آرام و آسوده کند...

میخواهم
از پشت بغلم کنی
بیخیال
بگذار بگویند دنیا به او پشت کرده است...

زن ها...
لای پیچ موهایشان...
کمی دل شوره دارند ...
سوار بلندی پاشنه هایشان...
کمی خیال پردازی...
روی ترک لب هایشان...
ترس و تردید
در جیرینگ جیرینگ النگوهایشان...
شیطنت های زنانه
لا به لای چین پیراهنشان...
سبد سبد مهربانی
در اخم پیشانیشان...
وفاداری
و در دو دوی مردمک چشم هایشان...
حرف دل...
می دانی عشق کجای این داستان جا دارد؟
در بوسه هایشان...
پریسا زابلی پور

ادم باش
و مرا عاشقانه ببوس
هوایی حوا بودنم ...

من عاشقم...
عاشقی جرم است برایم
حبس ابد ببر میان حصار بازوانت
تبعید کن به درون قلبت
اعدام کن دلتنگی هایم را
من در کنار تو تا آخر عمر
به دوست داشتنت محکومم!
مبادا تبرئه ام کنی...

زبانت را در دهان
من بگذار
بگذار
دوستت دارم
را از
زبان
تو
بشنوم...!!

لبریزم از عشق تو و سرشارم از هوای تو
دست کدوم غزل بدم نبض دل عاشقمو
پشت کدوم بهانه باز پنهون کنم هق هقمو
گریه نمیکنم نرو آه نمیکشم بشین
حرف نمیرنم بمون بغض نمیکنم ببین
سفر نکن خورشیدکم ترک نکن منو نرو
نبودنت مرگ منه راهی این سفر نشو
نذار که عشق منو تو اینجا به اخر برسه
بری تو مرگ من از رفتن تو سر مبرسه
نوازشم کن و ببین عشق میریزه از صدام
صدام کن و ببین که باز غنچه میدن ترانه هام
اگر چه من به چشم تو کمم قدیمیم گمم
اتشفشان عشقم و دریای پر تلاطم ام
پ ن: نمیدونم چرا این اهنگ امروز ویرانم کرد...

آنهایی که
دوستت دارم را
بلد نیستند
شاید
حوالی خانه اشان
دختری با دامن گلدار
نبوده است...
علی محیط

هیچوقت معنی این جمله ی معلم
که پای تخته سیاه توضیح داد را نفهمیدم ...
بعضی تغییرات : "شیمیایی" است !
حالا می فهمم ...
خوب درک کردم منظورش را ...
"دوریت" خاکسترم کرد...

دوستت دارم
نه تنها برای آنچه که هستی
بلکه برای آنچه که هستم، هنگامی که با توام
دوستت دارم
نه تنها برای آنچه که از خود ساخته ای
بلکه برای آنچه که از من می سازی
دوستت دارم
برای بخشی از وجودم که تو شکوفایش می کنی
دوستت دارم
چون دست بر دل فسرده ام می نهی،
زنگارهای بی ارزش و بی مقدار به سویی می زنی و نور می تابانی
بر گنجینه های پنهانی که تاکنون در ژرفا مانده بودند
دوستت دارم
چون یاریم می کنی که از تخته پاره های زندگی، نه یک کپر، که معبدی در خور بنا نهم
کمک می کنی که کار روزانه ام، نه یک سرشکستگی بلکه ترنم ترانه ای باشد
دوستت دارم
چون بیش از هر کیش و آیینی به رویش من یاری رسانده ای
فراتر از هر سرنوشتی
شادی را به من ارزانی داشتی
این همه را هدیه داده ای
بی هیچ تماسی، کلامی و یا اشارتی
به این کار توانا گشته ای
چون خود بوده ای
شاید دوست داشتن در نهایت به همین معنا باشد
پ ن: این روزها همه اش فکر میکنم به این که تو با من چه کرده ای؟ بارها و بارها در این مدت گفته ام که از من زنی را ساختی که فکرش را هم نمیکردم.
همیشه همین رو بهم میگی یادته؟!
کاری نکردم من فقط یه کم گرد و غبار رو کنار زدم تا اون جواهر واقعی وجودت خودش رو نشون بده
این دکلمه رو از دکتر افشین یدالهی گوش دادم یاد حرف های تو افتادم ...

می خواهی با انگشتانم
روی تنت نقاشی کنم
بعد توی آينه نشانت دهم
که در بهشت ايستاده ای
با سيبی گاز زده ؟
می شود اگر دستم خط خورد
از اول شروع کنم ؟
اصلاً می شود از بهشت برويم
تا ببينی چيزی کم نيست ؟
می خواهی با چشمهام
تو را نفس بکشم
که دلت بريزد و لبهات بلرزد ؟
می خواهی کف دستت را بو کنم
ببينم بوی کدام گياه کمياب
در سرم می پيچد امروز ؟
می خواهی بنشينی توی بغلم
که برات کتاب بخوانم ؟
می شود آرام بنشينی و گوش کنی ؟
می شود آنقدر نفسهات نريزد روی گردنم ؟
آه
می شود ديگر کتاب نخوانيم ؟
می شود آنقدر بوسم كنی
كه يادم برود دلم چی می خواست ؟

عشق من
ديگر گمت نمیکنم
وگرنه راه میافتم
شهر به شهر
زنگ خانهها را میزنم
و میپرسم:
عشق من اينجاست ؟

یک مرد معمولا برای به دست آوردن است
که می گوید: دوستت دارم..
زن ها اما
وقتی می گویند: دوستت دارم...
که دیگر چیزی برای از دست دادن ندارند

تا حالا شده
به کسی نگاه کنی
و دعا کنی که هیچ کس
دلشو نبره جز خودت؟...

نقطه ی امن جهان
شیب کم
شانه ی توست...

درمان اگر تو باشی
من
تا
ابدیت
بیمارم ...