اسم ها

اسامی خیلی مهمن، خیلی! توی بیهوشی، وقتی عمل تموم شد و مریضو باید برگردونیم، بهش ریوِرس‌ می زنیم... یکم بعدش آروم آروم به هوش میاد و بیشترِ وقتا زیر لب هی با خودش یه اسمیو تکرار می کنه... میگن تاثیر داروهای بیهوشیه، میگن هذیون بعد از عمله و هیچ اهمیتی نداره، اما یه بار یکی از مربیامون که حسابی پیرِ این رشته بود میگفت اگه به مریضاتون دقت کنین می بینین بیشتریاشون توی اوج بی قراری و درد و لرز بعد از عمل، وقتی که هوش و حواسشون سر جاش نیست و هویت خودشونم هنوز یادشون نمیاد، هی یه اسمو تکرار می کنن... صاحب اون اسم عزیزترین شخص زندگیِ اون مریضه، حتی اگه ازش بپرسین، میفهمین اون موقعی که بیهوشیش عمیق شده بوده هم، توی رویا و توهمش صاحب اون اسمو کنار خودش می دیده و حسش میکرده و گاهی وقتا که سطح هوشیاریشون نسبتا بالا بره میپرسن فلانی که الان اینجا بود، بالا سرم وایستاده بود، کجا رفت پس؟! استادمون راست می گفت، خیلیا وقتی به هوش میان اسم همسرشونو میگن، اسم نامزدشونو، یا اسم خواهر و برادر و مادر و پدر و رفیقشونو حتی، انگار بهشون قوت قلب میده، انگار به خاطر اون اسمه دوباره برمیگردن به این دنیا و سیاهیاش، اما بعضیام اسمایی رو میگن که وصل میشه به یه احساس ناب و خالص ولی از دست رفته توی گذشته، اسمی که هیچ ربطی به حالِ الانشون و آدمای زندگیشون نداره... میدونی؟! من یه نفر مطمئنم موقع برگشتن از بیهوشی که سهله، روز محشر هم، موقع رستاخیز و بلند شدن از قبر باز اسم تورو میارم...
حتی اگه اون روز اسمِ تو، بی ربط ترین اسمِ زندگیِ من باشه!

التیام

طولانی بغلم کن
آنقدر طولانی
که زخم هایم
التیام یابد...

بیقرار

حرف، حرف "او" بود
چون دوستش داشتم
آخرین بار گفت:
از این به بعد
قرار ، بی قرار!

حرف، حرف "او" بود
از آن به بعد
من
بیقرار
بیقرار
بیقرار...

هر که میداند بگوید

دوستم داره
دوستم نداره
دوستم داره
دوستم نداره
کسی گلبرگ اضافه نداره؟!

روحم

جسمم اینجاست
و روحم جاییست که او نفس می‌کشد.

حس تنهایی

حس تنهایی بدی دارم
حس یک آدم بدون بغل..

قایمکی

قایمکی دوستت دارم تو دلم...

زن دلداده

مادرم میگفت : به دیوار تکیه کن،
ولی به مردها ؛ نه. که دیوار اگر پشتت
را خالی کرد، سنگ است و گچ، نهایت
سرت میشکند. ولی اگر مردی رهایت کرد،
دلت میشکند،روح و تمام زندگیت میشکند
و زنی که بشکند،سنگ میشود،سرد و سخت،
که نه میخندد، و نه میگرید...
و این یعنی فاجعه…
فاجعه زنیست که از دلدادگی ترسیده.

دوست داشتن تو

دوست داشتن تو
تنها درد من است
چون کسی را دوست دارم
که سهم من نیست
نه می توانم از او دست بکشم
و نه می توانم بر سرش دست بکشم

حواسمون باشه

به نظرم سرد شدنِ یه نفر تویِ رابطه مثل این میمونه كه رفته باشه تو كما!
وقتی سرد میشه برات عزیز میشه!
تازه قدر روزایی كه بی‌وقفه بهت محبت میكرده رو میفهمی!
تازه میفهمی هر "عزیزم"گفتنش چقدر با ارزش بوده و تو به چشم یه عادت بهش نگاه كردی!
و حالا همه چیز برعكس میشه!
یه روزایی بدونِ در نظر گرفتن بدی‌هات مدام بهت خوبی میكرده و عاشقانه كنارت بوده و تو بی‌تفاوت ازش رد شدی و حالا كه اون دیگه مثل قبل به راحتی نمیتونه "عزیزم"ی بهت بگه و سرد شده تو یادگرفتی باید عاشقی كنی و مدام دنبال یه فرصت میگردی برای جبران!
درست شبیه كسی كه وقتی تویِ كماس برای همه عزیز میشه و همه بهش محبت میكنن اما اون حس نمیكنه!
اون دیگه زندگیش وابسته به محبت كسی نیست!
اما تاوقتی نرفته تویِ كما با هر محبتی میتونه یه روز به روزای زندگیش اضافه بشه!
از هر ده نفری كه از یجایی به بعد قلبشون رو در میارن و جاش رو با برف پُر میكنن شاید فقط یه نفر بتونه دوباره قلبش رو بذاره سرجاش!
درست مثل آدمایی كه میرن تویِ كما و از بین چندین نفر ممكنه فقط ینفر به زندگی برگرده..
خراب كردن آسونه!
اما هر چیزی كه خراب بشه معلوم نیست قابل ترمیم باشه!
هر قلبی دوباره به تپش نمیوفته
هر كما رفته ای دوباره چشماشو باز نمیكنه!
حواسمون به آدمای اطرافمون باشه..