تنها دلیل زندگی!

باز هم آمدم تا بنویسم. از خاطره های هر روزه ام. آدمیزاد است دیگر. آدمیزاد و خاطره ها و رویاهایش.

اصلا  زندگی همین خاطرات تلخ و و شیرین است.

گاه و بیگاه در حسرت زمانهای گذشته و اضطراب زمان نیامده.

حال زندگی ادمیزاد به عشق هم دچار شود وامصیبتا!

مگر میشود روزی بیاد و بگذرد و خاطرات عشق بارها و بارها از ذهن نگذرد.

راستش را بخواهی این چند وقت خوب فهمیده ام این روزها وقتی که عاشق میشوی یعنی ثانیه ها دقیقه ها و ساعتها و روزهایت را با کسی شریک شده ای.

عاشق که میشوی دیگر هیچ چیز دست خودت نیست. در خلوت و پنهان ذهنت هر لحظه خاطر معشوقت را مرور میکنی.

خنده هایش، کلمات و لحن حرف زدنش و هر آنچه از او داری را مرور میکنی و ناخودآگاه دست روی قلبت میگذاری.

عشق چیز عجیبی است. وقتی آمد همه چیزت را زیر و رو میکند.

اصلا افسار زندگیت را میگیرد و میکشاند به هر جا که دلش میخواهد.

گاهی انقدر خوشحال میشوی که انگار تمام دنیا را به تو داده اند و دیگر سهمی از دنیا نمیخواهی.

گاهی آنقدر کوچک و دردمند میشوی و در خود ناپیدا میشوی که حل میشوی میان عشق و درد گریبانت را میگیرد.

عشق که بیاید انقدر سمج است که از آن راه گریزی نیست.

عاشق شدن یعنی گرفتار شدن، یعنی دچار. گرفتار حرف هایش، گرفتار خنده هایش، گرفتار چیزهایی که حتی نداریشان مثل گرفتار دست هایی که عجیب دلتنگ لمسشان هستی.

نمیدانم این روزها همچون کلاف سردرگمی شده ام که انگار سرنخش پیش تو باشد. مدام دست و پا میزنم، کلافه میشوم، رها نمیشوم چون ریسمان عقل و احساسم به وجود تو گره خورده است.

میدانم گاهی عاشق شدن و عاشق کردن کار آسانی نیست. عاشق کردن و دوست داشتن کسی که بارها و بارها اعتماد و باورهایش را شکسته اند.

میدانم دست کسی را گرفتن و دعوت کردن به میدان عشق بازی آن هم کسی که بارها تنها شده راحت نیست.

باید صبر کرد صبر صبر صبر

اگر تصمیم گرفتم تا آخر عمر تو را داشته باشم باید یادم باشد که گاهی تلخ میشوی، روی سرم هوار میشوی، میدانم درد داری اما به خودم قول داده ام آهسته زخم هایت را نوازش کنم و ببوسم.

میدانم گاهی دلت می لرزد از تکرار و عقب نشینی میکنی اما من قول داده ام صبور باشم.

قول داده ام به جای غر زدن محکم در آغوشت بگیرم و قربان صدقه ات بروم.

می دانم از درون آشفته و پر از خشمی، اما ایمان دارم که درون سینه ات دلی مهربان و تپنده وجود دارد.

گاهی مینشینم با خودم فکر میکنم راستی من و تو چه کاره هم هستیم؟!

انقدر عاشقت شده ام که فکر میکنم شاید من و تو در زندگی قبلیمان باز هم عاشق هم بوده ایم.

انگار که روح هایمان در حال تناسخ است از جسمی به جسمی دیگر.

تو برای من همان آشنای آشنای آشنایی.

همان که خوب بلد است تار دلم را به سرانگشتان مهربانش خوب بنوازد.

میخواهمت چون با تار و پود وجود م عجین شده ای.

مرا از تو رهایی نیست.

دچارت شده ام...