نامه شماره 22

مهربان جانان من!
باز هم میخواهم برایت بنویسم. میخواهم دستت را بگیرم و به خلوت دلم ببرم.
لطف میکنی کمی نزدیکتر بیایی هر چند از دور هم نزدیکی. روز را به امید تو چشم باز میکنم شب را در رویای آغوش تو چشم می بندم. راستش را بخواهی تو جای دوری نیستی تو در من زندگی میکنی.
تو آن سو تنها و من اینجا تنها. بیا حتی اگر شده در خیال هم قدم بزنیم تو در خیال من و من در خیال تو. دلم می گیرد چرا این عشق انقدر ممنوع است میترسم از بهشت که هیچ از دنیا هم بیرونمان کنند.
با تو بودن را دوست دارم چرا که تو را دوست دارم.
میخواهم قصه ما با یکی بود یکی نبود شروع شود، اما با یکی بود و دیگری تا ابد کنارش ماند به پایان برسد.
مدام برایم حرف بزن برایم بنویس. در نوشته هایت در آغوشم بگیر و از ماندن بگو. از دوستت دارم هایی بگو که از شنیدنش دلم بلرزد و گونه هایم سرخ شود.
همین که تو در قلبمی به کسی نیاز ندارم تو را دارم و یک کلام. انقدر پیش خودم گفتم میخواهمت که اخر سر شدی مال من. تو در من حک شده ای. همه کس من شده ای.
آخ که راحت بگویم بدون تعارف و تکه پاره کردن کلام بگویم
دیوانه وار دوستت دارم
اصلا دوستت دارم
دوستت دارم...
تمامی مطالب این وبلاگ مخاطب خاص دارد...