جان پناه

از آشوب جهان به آغوش تو پناه می آورم
ترس هایم را با دست هایت تاخت می زنم
و پشت دست هایت سنگر می گیرم
در جبهه ی تو با روزگار می جنگم
و تو را به هیچ دشمنی نمی بازم
سنگ هایی که در مشتت داری را بیاور
تا یک گوشه برای خودمان خانه بسازیم
و قبل از اینکه کسی سقفش را
روی سرمان خراب کند
یکدیگر را در خانه کوچکمان ببوسیم
من از آشوب جهان به تو پناه می آورم
که آغوشت جان پناه است
و نوازشت مرهم زخم هایم...
جنگ آنقدرها هم چیز بدی نیست
بگذار جنگ بشود تا یادمان بیاید
من و تو در جبهه مقابل هم نیستیم
از یک جبهه ایم
از یک خاک
بگذار این بار برای هم بجنگیم نه با هم...
پ ن: امروز دلخور شدی ازم. این منیه که تو ساختی. منی که می جنگه و تسلیم نمیشه. حرف میزنم جر و بحث میکنم چون کوتاه نیومدن رو تو یادم دادی. اما اخر سر حرف حرف دل حواست و خودت خوب میدونی که دل حوا به هوای تو هوایی است. در مقابل تو منطق به کارم نمیاد حرف میزنم دلیل میاورم اما اخر کار دل من حرفش اینه که عاشقتم و دنیام همونی میشه که تو میخوای. حرف روی حرف عشقم نمیزنم. هر چی بگی حقه. آخه این حوا زدن داره؟
کج خلقی نکن نازنین دلم طاقت نداره. ببین جلوی جمع میگم ببخشید شما درست میگی.
آشتی دیگه طاقت ندارم دلخوریتو ببینم دیگه سعی میکنم از این به بعد خودمو دوست داشته باشم و واسه سلامتی خودم هر کاری بکنم قول میدم بهت.
مرد اونی نیست که ازنعره اش دیوار بلرزه... مرد اونیه که از صدای نفس کشیدنش دلت بلرزه . خودت میدونی که نفسم به نفست بند. صدای نفس کشیدنتو عشقه مرد من.
دوستت دارم ...
تمامی مطالب این وبلاگ مخاطب خاص دارد...